دارم نفس میکشم
مطلبی نیست که نیست،ولی هنوزم نفس میکشم.خوشحالم که خوشحالی که خوشحال است و با خود میسگالد که چنان خوشحال وشادانم...و این گردون باطل، همچنان باقیست...
مطلبی نیست که نیست،ولی هنوزم نفس میکشم.خوشحالم که خوشحالی که خوشحال است و با خود میسگالد که چنان خوشحال وشادانم...و این گردون باطل، همچنان باقیست...
آدمی دیکتاتوری را به منظور حراست از انقلاب بر پا نمی کند، انقلاب می کند تا دیکتاتوری را بر پا کند.هدف اعدام، اعدام است.هدف شکنجه،شکنجه است.هدف قدرت،قدرت است.
* ۱۹۸۴-جرج اورول
بار اول که دیدمت کجا بود جانم؟آها یادم اومد، جایی که بیشتر آدما آخرین بار همدیگه رو میبینن.درخروج بیمارستان زپرتی دانشکده که رفقا اسم بامسمای کشتارگاه رو گذاشته بودن روش.منم یه دانشجوی زپرتی پزشکی سال پنج همون دانشکده کذایی بودم.بعد یه روز خسته کننده و طاقت فرسا داشتم از بیمارستان میرفتم بیرون که چشمم افتاد بهت و دلم رفت.نه اینکه ندید بدید باشم و هر کی رو دیدم آب از لب و لوچه ام آویزون بشه ولی بعضی صورتها و نگاها هست که آدمواسیر میکنه.راستشو بخوای تا اون موقع صد بار عاشق شده بودم، چه عاشق فلان دختر تیکه همکلاسی که همه دنبالش بودن،تا بهمان دختر همسایه و خیابون و بیابون و ..راستشو بخوای الانم که درست فکر میکنم میبینم که عشقی نبود، همش هوس بود.اونیم که خیلی آب و تاب داشت بیشتر یه دوست داشتن ساده بوده که زودگذره و میرا،با این نظر شریعتی هم مخالفم که دوست داشتن از عشق برتره،البته کلا با شریعتی مخالفم.الانم که دیگه اصولا با عشق مخالفم، البته نه با خود عشق بلکه با وجود عشق تو این دوره و زمون ماشینی که آدما رو با باد جیب و رنگ و لعاب ظاهر میسنجن.کجایی فرهاد؟؟؟
بگذریم، صورت آروم و معصومی داشت، زیاد قشنگ نبود ولی معصومیت نگاهشو نمیتونستی با هیچی عوض کنی.دیدمش و رفتم و تمام، هیچوقتم فکر نمیکردم که یه روز بشه همه زندگیم(البته قبل از این دوران زندگی سگی).کجایی جانم؟
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
بیا برویم
پیام آور پرشور طلوع
در میان راههای پنهانی و بی حفاظ
تا کایمان سبز را که آن همه دوست داری
آزاد کنیم.
*شعری از چه گوارا برای کاسترو
از دوست به یادگار دردی دارم
کان دردبه صدهزاردرمان ندهم
کلا فیلم ایرانی نمیبینم، خیلی وقته، بعضی وقتها هم که گول زرق و برق یه فیلمو خوردم (بازیگرها یا کارگردان خوب) ونشستم پای دیدن فیلم،یا وسطای فیلم خوابم برده یا زدم بیرون از سینما،بعضی وقتها هم که مجبور بودم به خاطر همراهی با یه دوست تا آخر فیلم بشینم،تا چند روز اخلاقم میشه گه مرغی و گیر میدم به کل عالم و آدم که مثلا ما چیمون درسته که سینمامون درست باشه،که مملکتی که چارتا آخوند و یه کوتوله تقلبی اونو میچرخونن سینماش از این بهتر نمیشه،وهزار کسشر دیگه که فقط از این کله به قول اونوریها ایده آلیستم میاد بیرون.منی که فیلمهای کیشلوفسکی و تارکفسکی و گدار و تروفو و بونویل و کاستاریکا و کوروساوا و اوزو و ...هم دیگه اغنام نمیکنه،چه برسه به این فیلمهای دوزاری،چطور میتونم برم فیلمهای مزخرف و مبتذلی مثل اخراجیها رو ببینم،حالا ۷ میلیاردم فروخته باشه، و در بهترین حالت تا آخر فیلم رو صندلی بشینم؟نمیدونم اشکال از منه یا اون مردمی که ۷ میلیارد و ریختن سطل آشغال، اما هر چی هست میدونم که این سینما رو نمیتونم دوست داشته باشم.
این اواخر همه اجزای این روزمرگیهامو که بقیه بهش میگن زندگی،این درگیری ایده آل گرایانه تحت تاثیر قرار میده،از ساده ترین چیزا مثل انتخاب لباس گرفته تا کتابی که قراره بخونم یا موسیقی که قراره بشنوم.بگذریم.همه این اراجیفو سر هم کردم که بگم بعد از مدتها رفتمو یه فیلمی دیدم که نه تنها از سالن سینما نزدم بیرون،بلکه دو مرتبه پشت سر هم دیدمش(واسه من که کلا در بهترین حالت یه فیلمو یه بار بیشتر نمیبینم رکوردی هست)،"درباره الی".فیلم قشنگیه،مخصوصا صحنه ای که الی غرق میشه خیلی قوی کارگردانی شده،بازیها به خصوص شهاب حسینی عالیه،بچه های فیلم خیلی طبیعی بازی میکنن،فیلمنامه خیلی قرص و محکمه،فیلمبرداری و حرکات دوربین روی دست عالیه و ...فقط باید اونو دید.
قاصدک
ابرهای همه عالم، شب و روز
در دلم میگریند
دردل وجان خانه کردی عاقبت
هر دو را ویرانه کردی عاقبت
آمدی کاتش در این عالم زنی
وا نگشتی تا نکردی عاقبت
ای زعشقت عالمی ویران شده
قصد این ویرانه کردی عاقبت
ای دل مجنون و از مجنون بتر
مردی مردانه کردی عاقبت
عشق رابی خویش بردی درحرم
عقل را دیوانه کردی عاقبت
شمع عالم بود عقل چاره گر
شمع را پروانه کردی عاقبت
من تو را مشغول میکردم دلا
یاد آن افسانه کردی عاقبت...
این جهان پر از صدای پای مردمیست که همچنان که تو را میبوسند، طناب دار تو را میبافند.

گفتم:چه عروسي يه پسر!
متين گفت:
-پَه... زِكّي... عروس چيه پسر... بگو رَخْش... اونم رخش زرد!
وپقي زد زير خنده. من هم خنده ام گرفت؛ رخش زرد!!
تو اين يك هفته، حسابي با هم اخت شده بوديم. متين، پسرك لاغر زردنبويي بود با قد دراز و عينك قاب مستطيلي كوچكي كه هميشۀ خدا، روي بيني اش نشسته بود. حرف كه مي زد، پلك هاش مدام مي پريد و خال ِ گوشتي ِ روي گونه اش، بازي بازي مي كرد.
گفتم:
-مال خودمه... حالا ميبيني
متين پوزخندي زد، بادي به گلو انداخت و گفت:
-په... زكي... پس حاجيت چي كاره ست؟
و دوباره زل زديم به رخش.
آقاي رُبوبي، سرصف گفته بود كه اين دوچرخه، جايزه كسي است كه بتواند امسال بالاترين امتياز را توي مدرسه بياورد. همان روز اول، كه بابا دستم را گرفته بود و كشان كشان از اين مدرسه به آن مدرسه برده بود و دستِ آخركه ازهمه جا نااميد شده بود، آمده بوديم اينجا، چشمم كه به دوچرخه افتاد، قند توي دلم آب شد. دوچرخه كوهستان دنده داري بود به رنگ زرد ليمويي. پنج تا چرخ دنده عقب داشت و سه تا جلو. متين مي گفت پانزده دنده است. كنارش كه مي ايستادي، حتي از پشت آن آكواريومِ پرگل و گياه، حالي به حالي مي شدي. دستت را كه دراز مي كردي و از پنجره كوچك پاسيو مي بردي داخل، مي توانستي تن سردش را لمس كني و اگر ويرت بگيرد، جير جيرِ دنده هايش را در بياوري. روكش پلاستيكي اش، با آن حبابهاي ريزودرشتي كه دلت مي خواست دم به دم آنها را بتركاني، جا به جا شكاف باز كرده بود و از آنجا، زردي ِ دلپذيرش، نور مي پاشيد توي چشمهات...
پسرک آنقدر برای دختر مورد علاقه اش نامه نوشت تا عاقبت دخترک با پستچی محل ازدواج کرد!
پ.ن:من که واسش نامه نمیدادم، تازه پستچی محلشونم جای جد بزرگ من حساب میشد.پس چی شد که گذاشتمو رفت؟؟
دیدمت، وای چه دیداری، وای
این چه دیدار دل آزاری بود
بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود
یه روز ۲۳ ساعت و ۵۶ دقیقه و ۴ ثانیه، یه ماه ۳۰،۲۹، شایدم ۳۱ روزه، یه سال ۳۶۵ روز و ۶ ساعت و ۹ دقیقه و ۵ ثانیه هستش و .... یه عمر حاصل درهم و برهم تمام این چرندیات و مزخرفات، حالا اگه عمرتم به گه کشیده بشه مگه چی میشه، راستی چی میشه؟
گفتا منم ترنجم، کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی، لیکن به دست نایی
گفتا تو از کجایی، کاشفته مینمایی
گفتم منم غریبی از شهر آشنایی
رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما، صد جای آسیا کن
خیره کشی ست مارا، دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید ، تدبیر خون بها کن
از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به صبح تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
مولانا
تصنیف«رها» با صدای استاد شجریان رو از اینجادانلود کنید.